تبليغاتX
.

.

بیاد بیار ...

بیاد بیار ...

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره...
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي...
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه...
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته...
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 0:21  توسط سامان  | 

خیلی دلم میخواست ...

خیلــــی دلـــــــم میخواســـــت ...

 

 دلم میخواست ببینمت اما نه حالا

دلم میخواست بهم بگی عاشقمی اما نه حالا

دلم میخواست سرتو بذاری روی سینه ام اما نه حالا

دلم میخواست سیر بشینم نگاهت کنم اما نه حالا

دلم میخواست بگیرمت توی آغوشم اما نه حالا

دلم میخواست بهت بگم تو عمرمی اما نه حالا

خیلـــی دلــــــــم میخواســــــت یــه روزی زودتر از تو بمیـرم ...

خوشحــالم که مــُردم حالا
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:51  توسط سامان  | 

چــــــــــــــــــرا نمـــــیتونـــــــــــم .. ؟

چــــرا نمـــــیتونـــــم ...



 

 

چــــرا وقتی مـیـبینـمــت نمــیتونم چــیزی بجز ســــــلام بـهـت بــگم ؟

چــــرا نمیتونم بهت بگم سلام گلــم ؟

چــــرا نمیتونم بهت بگم دوســـِت دارم ؟

چــــرا نمـــیتونــم بهـت بگــــم عاشقتـــــــم ؟

چــــرا نمیتونم بهت بگم آخه بی مرام منم آدمــم ؟

دیــــــــگه بریــــدم

تنهــــــای تنهــــــــــــام

خستــــــــه ی خستــــــــــه ام

ولـی خوشحــــالم وقـتـی که مـیـبینمـت

حـــداقل مــیتونـم تــوی د لـــم بهـت بـــــگم

 

ســــــــــلام گـلـــــــــــــــــــــم ...  

خوبی ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 22:35  توسط سامان  | 

ولی ... نتونستم

ولی ... نتونستم

به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتره ، چقدر موهای مشکیشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... نتونستم .

***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... نتونستم .

***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، مثله من ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... نتونستم.

***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه دلش گرفته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... نتونستم .

***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... نتونستم .

***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... نتونستم ،

کاش اون یه روز بهم بگه دوسَم داره...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:58  توسط سامان  | 

قایم باشک ...

قایم باشک ...

 

گفتی: بیا قایم باشک بازی کنیم . گفتم : اول تو چشم بذار . گفتی: نه ، اول تو. گفتم : چرا همیشه اول من ؟! گفتی  : اگه راست می گی که دوستم داری ، باید اول تو چشم بذاری . گفتم : باشه ، تا بیست می شمرم . گفتی : نه ، هر موقع صدات کردم بیا . چشامو بستم وشمردم و شمردم . تا صد شمردم ، اما تو صدام نکردی گفتم : بیام ؟ اما صدایی نشنیدم .چشامو باز کردم و دور و برم رو خوب گشتم اما نبودی . از اون روز تا حالا تموم دنیا رو دنبالت گشتم اما ردی ازت پیدا نکردم . نمی دونم ، به خودم میگم شاید یه جایی قایم شدی که صدات به من نمی رسه یا شاید هنوز جایی رو برای قایم شدن پیدا نکردی .                                  

                  تو رو خدا زودتر صدام بزن

                                       آخه دیگه عددی برای شمردن باقی نمونده .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:28  توسط سامان  | 

میدونی عاشق چرا دیونه میشه ؟

  ن

 اگه کسي رو دوست داشته باشه ، نمي تونه توي چشم هاي اون زل بزنه ... نمي تونه

 دوريش را تحمل کنه ... نمي تونه بهش بگه که چقدر دوستش داره ... نمي تونه بهش

بگه چقدر بهش نياز داره ... واسه همينه که عاشق ها همیشه ديوونه ميشن .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 19:51  توسط سامان  |