وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره... وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي... وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه... وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته... وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 0:21  توسط سامان
|
به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتره ، چقدر موهای مشکیشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... نتونستم .
*** جشن فارغ التحصیلیه ، میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... نتونستم .
*** پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، مثله من ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... نتونستم.
*** نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه دلش گرفته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... نتونستم .
*** رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... نتونستم .
*** امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... نتونستم ،
کاش اون یه روز بهم بگه دوسَم داره...
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:58  توسط سامان
|
گفتی: بیا قایم باشک بازی کنیم . گفتم : اولتو چشم بذار . گفتی: نه ، اول تو. گفتم : چرا همیشه اول من ؟! گفتی : اگه راست می گی کهدوستم داری ، باید اول تو چشم بذاری . گفتم : باشه ، تا بیست می شمرم . گفتی : نه ، هرموقع صدات کردم بیا . چشامو بستم وشمردم و شمردم . تا صد شمردم ، اما تو صدامنکردی گفتم : بیام ؟ اما صدایی نشنیدم.چشامو باز کردم و دور و برم رو خوبگشتم اما نبودی . از اون روز تا حالا تموم دنیا رو دنبالت گشتم اما ردی ازت پیدانکردم . نمی دونم ، به خودم میگم شاید یه جایی قایم شدی که صدات به من نمی رسه یاشاید هنوز جایی رو برای قایم شدن پیدا نکردی.
تو رو خدا زودتر صدام بزن
آخه دیگه عددی برای شمردن باقی نمونده .
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 19:28  توسط سامان
|